تعداد کلیک:
3791
تعداد نمایش:
114349
گزارش لینک خراب {فقط با یک کلیک}
چراگاه شعر داستان نقد ادبي و خارج از دستور سقف در كف سقف درکف جعفر کافیه چند نفر کنار هم جمع شن و یکی که از بقیه اعتماد به نفس بیشتری داره رو به عنوان یزرگ به رسمیت بشناسن وهنر ادبیات فلسفه عرفان و وهر چیز شیک و پیک دیگه رو بندازن وسط و بازی شروع بشه هرچه قدر تعداد اقراد بیشتر بشه دایره فعالیت و به تناسب اعتبار اون هم بزرگتر و بیشتر می شه هرچه قدر سطح ادما بالاتر باشه سطح کار هم بالا می ره و اگه دستشون برسه و مکان مناسبی گیرشون بیاد نه این اخری رو چرت گفتم یه اتاق کوچیک با چارتا صندلی زواردررفته هم کار و راه میندازه حتی کمتر اون نفر یا نفراتی که به عنوان بزرگتر ازشون یاد می شه بایستی بیشتر از دیگرون کتاب ورق زده باشن و بیشتر از بقیه قدرت حفظ کردن کلمات فرنگی و دهن پرکن از قبیل هرمنوتیک اورینتالیسم فدریکو گارسیالورکا دون خوان واکسپرسیونیسم انتزاعی و الی ماشاالله داشته باشن و به طور کل باید شرایطی مهیا بشه که دیگرون بدون چون و چرا سرشون رو همانند همون حیوونی که کوهیش هم هست تکون بدن رد و یا تائید بزرگتر ملاکه اصلیه ودیگرون باید بی چون و چرا قبول کنن بزرگتر اگه کسی رو تایید کرد در جلسه بعدی گردهمایی اون ادم می تونه چند جمله اضافه تر حرف بزنه ولی اگه رد کرد بهتره اون شخص تا مدتها در انظارظاهر نشه به این ترتیب بزرگتره می شه کانون توجه دیگرون حرفش می شه وحی منزل حرف آخر و آخر حرفو اون می زنه دیرتر از بقیه میاد وتا اون نیاد حتی اگه هزار نفر اومده باشن جلسه رسمیت که نداره بماند لطف و صفایی هم نداره ظاهرش میتونه هرجوری باشه البته بسته به محلش و سطحش ظاهر ش متفاوت می شه به هیچ وجه لازم نیست به موضوع بحث اشراف داشته باشه لازم نیست فرق بین ماکیاولیسم و ماکیان رو بدونه لازم نیست از کافکا چیزی بدونه همون که اسمه اشو رو بلده و عکسشو دیده قضیه حله همین که بوف کور رو تا اخرخونده باشه و بدونه توزندگی زخمهایی هست کافیه بدین ترتیب این آقا یا خانم بزرگتر تبدیل می شه به بالاترین نفر در سطح اون جمع یعنی در سقف قرار می گیره و رسیدن به جایگاه اون تا مدتهازیاد اسون نیست البته برای همون جماعتی که سرشون و مثل اون حیوون مهم نیست که اون جمع در کجای دنیای هنر ادبیات فلسفه عرفان و قرار دارن مهم اینه که اون بابا در سقفه حتی اگه اون سقف در کف قرار داشته باشه توضیحات این اتفاق در دنیای مجازی خیلی راحت تر می افته یه چرخی بزنین خودتون خردر خروار شو می بینین آخه اینجوری خیلی آسون تر می شه آدم خودشو گنده تر نشون بده مسعود ایرادی به این نوشته گرفت که وارده می گه فحشش کمه کوتاه هم هست راست می گه خدائیش نظرات شما خارج از دستور نوشته شده در تیرماه ساعت درباره رباعي مسعود رباعي از آن گونه هاي شعري ست كه افراد انگشت شماري به خوبي از پس سرايش آن طبق موازين صحيح برآمده اند و از سوي ديگر مخاطبان و خوانندگان رباعي نيز شايد قشر خاصي از علاقه مندان به شعر را تشكيل دهند رساندن يك مفهوم قابل طرح و مستقل و طرح موضوع با سياق استنتاجي طرح مقدمه طرح بحث و نتيجه گيري آن هم در دو بيت شايد دليلي بر كناره گيري برخي از شاعران از اين قالب باشد به هر حال رباعي در كنار مثنوي دو قالب كاملا ايراني از شعر هستند كه در گير و دار غزلسرايي آنهم از نوع مدرن و پسا مدرنش كمتر مورد توجه بوده اند در حالي كه به گمان من در دنياي پر شتاب و سراسر عجله امروز رباعي به دليل مختصر بودن و كمال و استقلال معنايي مي تواند بستر بسيار مناسبي براي انتقال مفاهيم به شكل ادبي باشد و نكته مبهم اينكه جملات بالا بهانه ايست براي نوشتن چهار رباعي ذيل يا اين رباعيات دستاويزي براي نوشتن در مورد رباعي شده اند زين پس من جرعه نوشي جام سكوت در مسلخ صوت بستم احرام سكوت فرياد كه در گوش شما بي اثر است شايد كه اثر نمود دشنام سكوت بيزارشدم ز ديدن اين همه سنگ جانم به لبم رسيد از اين همه ننگ در گوشه ي ذهن خود جهاني دارم بي كينه بدون ظلم و جور و نيرنگ در مصرع اول از جواني گويم وز پوچي دور زندگاني گويم پيري نرسيده است و مي گويم از آن تا هست توان ز نا تواني گويم اي ياركه هر دمم تو هستي همراه بر صدق كلام من تو هستي آگاه جز جذبه ي او مرا نيآرد به سخن لا حول و لا قوه الا بالله توضیحات بر اساس آخرين تماس ها مجتبي حالش خوبه و در مركز آموزش نيروي زميني تهران در گردان وحدت گروهان سوم تحت آموزشه رباعي دوست دارين شعر نوشته شده در تیرماه ساعت شهر ما مجتبی شهر ما مار داره خیابوناش خار داره شهر ما بزرگه پر از شغال و گرگه شهر ما همینه بخوای نخوای اینه شهر ما شبه جزیره ای فرهنگی است غرق هار مونی آلودگی صوت که منطبق بر اصول معماری و شهر سازی دوره غارنشین ها ساخته شده است شهر ما را با خرافات آذین بسته اند شهر ما بر خلاف مردمش آنقدر بزرگ هست که وسعتش تا لب و کشیده شده است شهر ما توی بوی الکل ضد عفونی شده و توی تخدر مسکن درد هایش آرام گرفته اند فرهنگ شهر ما سالهاست توی قوانین ارث میراث معلق مانده است شهر ما بین چند نفر تقسیم شده است البته مسئولیتهایش برای همین شهر ما شهر ndash دار دارد فرمان ndash دار دارد استان ndash دار دارد شو راءی ndash شهر دارد ماموران امنیت شهر آدمهای صبوری هستند و صبر می کنند تا مردم خودشان سر عقل بیایند و به خوشی ختم به خیر شود شهر ما هم بالا دارد و هم پایین و تنها جایی است که بین بالا و پایین شهر اختلاف طبقاتی و فر هنگی وجود ندارد چون همه مردم بالا و پایین شهر مثل هم زندگی می کنند همه دروغ می گویند تا کارها انجام شود همه زیر آب می زنند همه چشم دیدن هم را ندارند همه تهمت هم می زنند همه توی قبرستان اقوامشان را بغل می کنند همه ارزشهایشان بر اساس نداشته هایشان شکل می گیرد و همه از این حرفها خسته شده اند همه وقتی می خواهند به هم دروغ بگویند یا بعد از مرگ به هم گل می دهند شهر ما یک معجزه است جایی که آدمهای سیر و گرسنه کنار هم دوام آورده اند شهر ما اصل توازن است یعنی حاصل ازدیاد رفاه بعضی ها با کمبود نیاز های عده کثیری صفر میشود و زندگی بین عده ای سر شکن می شود تا زنده بمانند توی شهر مساحت رشد بعضی ها از روابط ریاضی با داشتن قطر گردن بعضی های دیگر بدست می آید امید میان جوانان شهر ما بالاست بخصوص امید به جوان ماندن و بودن که خیلی ها تا آخر عمرشان جوان می مانند در حد سالگی توی شهر ما اعتیاد وجود ندارد بجز در مراکز ترک اعتیاد اغلب جوانان شهر ما جهت احترام به بزرگتر ها کار هایشان را رها کرده اند توی شهر ما همه سر جای خودشان نشسته اند یا توی صف نوبت ایستاده اند تا ارثیه شان مراحل قانو نی اش را طی کند آخر هنوز هم درس همه جا به نوبت که توی کتاب دوم دبستان پدر بزرگم بود چاپ می شود از آنجایی که عالمان شهر ما افتادگی پیشه کرده اند و از جیفه دنیا دست کشیده اند کار های مهم بر عهده دیگران افتاده است شهر ما هنر بند هم دارد از آنجایی که گفته اند فرق هنر مند و میوه در وقت رسیدن و افتادن است هنر مندان شهر ما افتادند تا برسند اما همان موقع میوه های رسیده افتاده بودند و برای اینکه این سرمایه ها از بین نروند مردم خواستند از روی زمین جمعشان کنند و هنر مندان زیر پای مردم له شدند توی شهر ما روی نگرانیزندگی مردم یک تشدید ﱢ نشسته است مردم شهر ما آنقدر به فکر اقتصاد خاکشان هستن که عشق را هم به مزایده می گذارند توی شهر ما هیچ افراط و تفریطی وجود ندارد و همه چیز بنا بر اصل عرضه و تقاضا وجود دارد حتی فساد توی شهر ما آدمها برای معطر ماندن شهر با توجه به دامنه دود در فواصل منظم مشک انبر می فروشند مثلا در ایستگاهای قطار شهری توی شهر ما مردم مهربان بدون مراجعه با سا زمانها خونشان را به هم انتقال ی دهند توی دانشگاهای شهر ما از علم محافظت می شود و برای همین دانشگا هایمان پاس گاه هم هستند مردم شهر ما خون گرمند و گاهی حرارنت خونشان بعضی ها را می سوزاند یا داغ می کند شهر ما شاید شهر شما هم باشد یا شاید جایی که شما زندگی می کنید هم مثل شهر ماباشد توضیحات شهر شما خارج از دستور نوشته شده در خردادماه ساعت امین الله جعفر اي همدم و همراز نبي در شب معراج اي صد چو سليمان به درت بنده و محتاج خاك قدمت بر سر شاهان جهان تاج ما را به هوايت دل و دين رفت به تاراج بس طعنه ز اغيار شنيديم عليا مقدس فانی نیست فتی چون علی ع سیف نه چون ذوالفقار خارج از دستور نوشته شده در مردادماه ساعت حکايت عشقي بي قاف بي شين بي نقطه مسعود براي نوشتن از كتاب و شروع اين راه عنوان هاي زيادي در ذهنم بود اما گمانم قرعه كار به نام مستور و laquo حکايت عشقي بي zwnj قاف بي zwnj شين بي zwnj نقطه raquo رقم خورد كتاب مجموعه اي ست از شش داستان كوتاه كه مجموعا در صفحه گرد آمده اند اطلاعات آماري و اجمالي درباره ي مستور و كتاب هايش را مي شود از سايت شخصي او و يا با يك جستجوي ساده در اينترنت پيدا كرد بنابراين با هدف پرهيز از اطناب پرگويي به نگاه چراگاهي شخصي به اين كتاب مي پردازم اگر مصطفي مستور را با همين چند داستان بشناسيم مي شود به چند نكته در مورد نوع نگاهش اشاره كرد اول آشنايي بيش از اجمالي با فلسفه كه به صورت طيفي از كمرنگ تا پر رنگ در گوشه و كنار داستانهايش به چشم مي خورد اين نكته اگرچه در قياس با داستان نويسان به خصوص رمان نويسان كلاسيك كه گاهي نظريه پرداز فلسفي هم بوده اند چندان چشم گير نيست اما در وجه افتراق جدايي مستور از نسل نو داستان نويساني ست كه نسبتي بين خود و شناخت دنيا نمي يابند و يا رسالتي بر واكاوي جهان برخود قائل نيستند دوم مستور در داستان هايش توجه ويژه اي به متا فيزيك دارد و در لايه هاي مختلف نوشته هايش مي شود رنگ و بويي از ماوراء دريافت اگرچه مي شود اين ويژگي را به آشنايي او با فلسفه نسبت داد اما نكته قابل توجه اين است كه مستور عليرغم نگاه هميشگي اش به آسمان نقش يك نصحيت گو و خطابه خوان را براي خواننده بازي نمي كند جلوه هاي ديني و عرفاني چقدر بد است كه بايد دين را با laquo واو raquo جمع به عرفان چسباند در اين آثار آنقدر گل درشت نيست كه از خواننده از هر سنخي كه باشد از مواجهه با آن گريزان شود و از ديگر سو وجود اين جلوه ها بر نگاه ماورايي و اعتقاد و آشنايي نويسنده به مفاهيم ديني دلالت صريح دارد سوم تنوع مفهومي و موضوعي داستان هاست در مجموعه ي كوچك laquo حکايت عشقي بي zwnj قاف بي zwnj شين بي zwnj نقطه raquo با تنوع بالايي از نوع و روش در انتخاب مضمون و روايت روبه رو هستيم به شكلي كه معمولا خواننده ها نه مي توانند همه ي داستان ها را در يك سطح تحسين كنند و نه مي شود همه داستان ها را با يك معيار مشترك رد كرد اين ويژگي باعث مي شود خواننده پس از خواندن اثر احساس رضايت نسبي داشته باشد هرچند همه داستان ها از سطح كيفي مطلوبي در مقايسه با داستان هاي كوتاه امروز برخودارند در آخر آنچه آثار مصطفي مستور را براي من قابل توجه بيش از پيش مي كند جمع بين چند خصلت است در داستان هاي او قصه با تعريف ادبي اش به چشم مي خورد و براي خواننده اي غير حرفه مثل من كه هنوز هم در پي قصه شنيدن و خيال پردازيست تا حد زيادي ارضاء كننده است و از طرفي داستان هاي او آنقدر به ادبيات سنتي و نقالي نزديك نيست كه خواننده ي حرفه اي و روشنفكر مي شود پسوند نما هم داشته باشند از خواندش صرف نظر كند بلكه نوع نگارش او حتي بسيار حرفه اي و مدرن است مستور تا حدي جمع بين نگارش مدرن با تعريف هاي متعددش و داستان گويي و حرف زدن را با ظرافت انجام داده كه منتقدين از طيف هاي مختلف فرهنگي را وادار به تحسين يا لااقل وادار به سكوت كرده است نظرات شما معرفي كتاب نوشته شده در مردادماه ساعت قصه های ولایت جابلقا_روایت دوم_قسمت اول جعفر روزی روزگاری در ولایت جابلقا پادشاه تصمیم گرفت که طی یک حرکت فرهنگی یک فستیوال سینماتوغرافراه بندازه واز اونجا که در جابلقا کسی فرهنگی تر از چراگاهیون پیدا نمی شد قاصد فرستاد و اونا رو به دربار آوردن و طرحشو باهاشون در میون گذاشت وگفت که هرچقدر بودجه می خواین از خزانه بگیرین ولی سنگ تموم بذارین می خوام دیگه کسی یادش نمونه که اسکار و کنی هم هست همه ی فکروذکرشون بشه فستیوال فیلم جابلقا جعفرومسعودرفتن خزانه و علی الحساب خالیش کردن و پولا رو بار الاغ کردن و هی هی کنان به سمت چراگاه راه افتادن و توراه مشورتی کردن که از کجا شروع کنن یه لیست از همه ی فیلما و کارگردانایی که ازشون خوششون میومدنوشتن و بردن دادن دست پادشاه پادشاه نگاهی انداخت و گفت پس پاراجانف و کیشلوفسکی و کیارستمی و اینا چی جعفر جواب داد بیبین قربون شکل ماهت شم اگه به ما سپردی پس بذا کارمونو بکنیم پادشاه گفت باشه ولی اگه موفق نشین می دم هردوتونو بذارن لای جرز جابلوال چیزی شبیه دیوار چین که دورتادور جابلقا را محصور کرده بوده و تاسالها کسی نمی توانسته به جابلقا وارد و یا ازانجا خارج شود تا دوران رامسس پنجم که دستور داد دروازه ای درآن تعبیه نمایند خلاصه مسعودو جعفر چندتا قاصد فرستادن به بلاد مختلف و از چهره های سرشناس عالم سینما دعوت به عمل اوردن وهمچنین با پخش اعلامیه و نصب بیلبورد به مردم بلاد اجنبی اطلاع رسانی کردن تاریخ فستیوال از می درحدود اوایل آذر شمسی شایدم اقدس لغایت ه وارد ه شامت گان مورخین نتوانستند زمان تقریبی این تاریخ را تعیین کنندولی احتمال می رود هفتم دیماه شمسی باشد مطمئنا شمسی و نه اقدس اعلام شده بود ادامه دارد نظرات شما ماهیتابه نوشته شده در تیرماه ساعت تكنيك بازي دوكلامحرفمفت استعفاء نامه فتح خون به بهانه ی سینمای حاتمی کیا پاي لنگي و درنگي ز شما دورم داشت تو مهربان تر از آن بودي كه من هميشه گمانم بود من دانشکده ده فرمان عید مسعود مجتبی جعفر امين احسان نويسنده مهمان شعر داستان نوعي نگاه خارج از دستور ماهیتابه ديوار نوشته معرفي كتاب مردادماه تیرماه خردادماه اردیبهشت ماه فروردین ماه اسفندماه بهمنماه دیماه آذرماه آبانماه مهرماه شهریورماه مردادماه تیرماه خردادماه اردیبهشت ماه فروردین ماه اسفندماه بهمنماه دیماه آذرماه مهرماه شهریورماه تیرماه خردادماه اردیبهشت ماه